چنگ می زنم به آن، چنگ می زنم به این
من هنوز زنده ام، مرد من مرا ببین!
می دود زمان و من از پیش دوان دوان
می روی و از پیت غلت می خورد زمین
نقطه ی تلاقی ماه و آسمان تویی
صد ستاره در یسار، صد فرشته در یمین
خسته ام ولی من و خسته تر خیال من
از رسیدن به تو مرد آسمان نشین
می برد دل مرا گرگ قصه ها و تو
باورم نمی شود بی تفاوت این چنین
بره ات نمانده است آهویی که وحشی ام
می درد مرا کسی مهربان و مه جبین
تا قطار عمرمان رد شود زنام تو
من پیاده می شوم ایستگاه آخرین!
تا بمانمت هنوز چنگ می زنم به تو
ریسمان آخرم! مرد من! مرا ببین
شب شد و دوباره ماه در مدار لعنتی
من اسیر و تشنه ی این قرار لعنتی
آسمان سیاه و من روسیاه شب گریز
شب ولی به گرد من یک حصارلعنتی
خیره بر نگاه تو شب نشین آینه
رنگ و روی آینه در غبار لعنتی
چشم خیس سرکشم شط به شط پراز عبور
چون شهاب شب گذر در گذار لعنتی
پل نمی زند کسی عاشقانه مثل من از دو دست سرد تو بر شرار لعنتی
آتشی که تب شود درد لحظه است و بس
آه از این حکایت خنده دار لعنتی
در نفیر نای شب صد قصیده ی دروغ
از لب ستاره هم هی شعار لعنتی
تا ترانه ای سیاه پر کند شب مرا
در سکوت مبهمت سوگوار لعنتی
گرچه شهر شب شلوغ، در هیاهوی دلم
کاش گم نمی شدی تک سوار لعنتی
همصدایی غریب
پله های حوصله زیرپای بی قرار
کی شکوفه می کند سبزی تن بهار؟
بر درخت پیر شهر شاخه های شت زده
چوب خشک شاخه ها حکم جوخه های دار
اسم شب صدای تو نای نی ندای من
همصدایی غریب آشنای روزگار
بر تن سفید شب سبز می شود قلم
خط به خط نشانی از گام های استوار
لحظه می تراود و تا زمان فاصله
با خیال خام شب در امید و انتظار
مشت می شود صدا می رسد به آسمان
ابر آبی رها زردی مرا ببار
نوش می شود چمن، سرو، تازه و سهی
سبز می شود جهان می رسد زنو بهار
قهرمان قصه ها
بازبی تابم برایت قهرمان قصه ها
باز خالی مانده جایت در میان قصه ها
ردپایت گم شده در واژه های بی هدف
تیر من جامانده گویی در کمان قصه ها
آسمان شعر من از برق چشمانت تهیست
یک ستاره گم شده در کهکشان قصه ها
باز کن قفل دلم را تا قلم جاری شود
هرچه تعلیق و گره باشد از آن قصه ها
چشمم از جادوی دستت خالی است این روزها
دست کم دستی بزن بر داستان قصه ها
بره و گرگ و سگ گله برایت بی قرار
کو؟ کجا مانده است چوبت ای شبان قصه ها؟
بی تو از هر بی نشانی بی نشان تر مانده ام
گم شدم در بی کسی،کو پس نشان قصه ها؟
قسمتم انگار این باز از تو خالی ماندن است
سوژه ی ناب و زلال آستان قصه ها
تا ابد بی خانه می ماند کلاغ قصه ام
بی هدف پر می زند در آسمان قصه ها
خواب
این بار بی بهانه به خواب من آمدی
سرخوردی و شبانه به خواب من آمدی
هرچند روزها، نفست سرد و سنگی است
اما چه دلبرانه به خواب من آمدی
آتش زدی سکوت شب خسته ی مرا
با یک بغل ترانه به خواب من آمدی
دستت میان خواب، شکفت و شکوفه داد
انگار عاشقانه به خواب من آمدی
بیدار من نمی شوم از خواب تو، بگو
این بار جاودانه به خواب من آمدی
بی نهایت
تصویر عدم در همه ی آینه ها
افسانه ی غم در همه ی آینه ها
درآینه ی چشم خدا می بینم
تکثیر شدم در همه ی آینه ها
ماه نقره ای
تو عکس ماهی
که یک شب
از آسمان
در حوض دلم افتادی
هربار دستم را دراز می کنم
تا مطمئن شوم هستی
آب موج برمی دارد
و تو تمام می شوی
دور می شوم
دوباره ماهی در آب
و من در حسرت چیدنت...
تار زندگی
شکافته ام
گلیم بختم را
تا برایت شالی ببافم
اما تو
هنوز سردت است
و تنها
تارو پود زندگی من
بر شانه هایت سنگینی می کند
در طالع من، سعد تو دلخواه تر است
با عقرب تو نیش قمر، ماه تر است
هرچند در این وهم، مرا سهمی نیست
دیوار من از برج تو کوتاه تر است
روزها دور مبهم و باطل
ماه من ماه ها نتابیده
سال ها پیرتر شده این دل
بی جهت دور لحظه می چرخم
مثل یک عقربه به دور عدم
گرچه ساعت همان که هر روز است
من ولی مثل شب پر از دردم
خسته ام مثل خواب و بیداری
خسته از قصه های تکراری
خستگی می تراود از شعرم
غصه در واژه واژه ام جاری
آی ای مثل لحظه بی پایان
تازه مثل طراوت باران
از غم و اشک و گریه خسته شدم
خنده را لحظه ای به من برسان
رانده از خانه و مانده مثل طفل سرراهی
زیر باران ندامت متهم به هر گناهی
خشم دریا پیش رو و دستی از امواج کوتاه
هرچه دریا بی کران تر بی نیاز از رقص ماهی
گرچه حتا تنگ کوچک از تن ماهی گریزان
گرچه حتا چشم ماهی مانده محتاج نگاهی
ماه، بی فانوس انگار، آسمان تاریک و خاموش
ماهی از سرما گریزان در پی هر سرپناهی
خسته و تنها و تسلیم می برد موجش به هرسو
می زند موج عشق دریا در نگاهش گاه گاهی
آخر دنیا همین است و تمام قصه ها هم
می رسند آخر به پایان گاه یادی گاه آهی
مانده از دریا و رانده از دل تنگ بلورش
زیر باران ندامت متهم به هر گناهی
می بلعم دود را
حلقه حلقه
انگار کن
عطر لب های تو را
حالا که نیستی
*
این شب ها
برای همیشه در آغوش تو بودن
تنها یک شعله کافیست...
دیر است برای با تو ماندن باید هوس سفر بسازم
یا پای فرار از کنارت یا فرصت بال و پر بسازم
تو چشمه ولی صبور و آرام من رود همیشه در تلاطم
در تاب و تبم، نمی توانم با رخوت همسفر بسازم
هرچند در آسمان شعرم تو ماه تمام ناتمامی
من جزر و مدم که روی ساحل باید زخودم اثر بسازم
تا آخر خط تو رسیدن کار من و بی قراریم نیست
من منحنیم، نه خط ممتد! تا با توی بی خطر بسازم
پرهای پریدنم کجایند؟ دیریست که پای ماندنم نیست
یادم که نرفته پرکشیدن! باید بروم! خبر بسازم!
حالا که نمی شود من و تو سقفی به جز آسمان ببینیم
من رفتنیم... نمی توانم یک خانه ی بی ثمر بسازم
انگار رسیده آن زمان که باید ز تو دل ببرٌم و بعد
شخصیت مرد قصه ام را یک عاشق تازه تر بسازم...
هی بغض می کنم من و هی آب می شوم
تنها برای درد خودم قاب می شوم
قابی که یک دقیقه ی تنهایی من است
در قاب با تو نبودن بی تاب می شوم
می تابی و تمام تنم شعله می شود
می تابم و نفیر تبی ناب می شوم
بر شاحه ی خیال تو می پیچم و هنوز
بالا نرفته راهی مرداب می شوم
نیلی تر از کبودی شب بخت سرکشم
در آسمان چشم تو مهتاب می شوم
از روشنای نور که رد می شوی ببین
سرکش منم که سایه ی سرداب می شوم
با نقطه ای که بر لب دردم نشانده ای
پایان ترین توهم این خواب می شوم
نفرین بر آن دقیقه که بی تاب من شدی
نفرین بر این همیشه که بی تاب می شوم
سال هاست که می بارم
و هیچ کس
حتا قطره ای
خیس نمی شود
لحظه لحظه رام می شوم، ذره ذره خام می شوم
دانه ام نمی دهی ولی باز اسیر دام می شوم
آسمان چشم های تو گرچه از نگاه من تهی
وحشیانه می رسند و باز بی بهانه رام می شوم
جلد بام تو نشسته ام در مسیر باد قصه ساز
نقل مردمان قصه گو غصه ای مدام می شوم
سهم تو نبوده ام چرا از قضای رسم روزگار
در میان سفره ی دلت لقمه ای حرام می شوم
بر لبان تو سکوت و من تشنه ی شنیدن تو ام
بی قرار و بی نصیب از این بازی کلام می شوم
خسته از نگاه خالیت مانده ام کنار تو ولی
در حریم دست های تو عاقبت تمام می شوم