مزه مزه می کنی سیب آدم مرا
تا بهشت خود کنی هر جهنم مرا
خط به خط تن مرا فتح می کند لبت
می سرایی از ازل خلقت دم مرا
روی منبری ز نور می نشانیم و باز
درس می دهی همه نور عالم مرا
هر چه شهد خنده ماند بر لبم نصیب تو
سهم اشک و گریه ی عاشقانه هم مرا
قصه ی مقدس گم شدن به نام تو
لب به لب روایت است حس مبهم مرا
زخمه ی نوازشت روی ساز زخمی ام
می نوازد این چنین قطعه ی غم مرا
ساز کوک دست تو ابر خیس چشم من
هم نوای من ببار شعر نم نم مرا
من صفا و مروه ات سعی کن به هروله
تا بنوشی عاقبت آب زمزم مرا
عاشقانه های من خط به خط به نام تو
می پذیری از لبم هدیه ی کم مرا؟
چهارمین کتاب من با نام "سبک ترین مارلبروی هستی" در انتشارات افراز منتشر شد. این کتاب مجموعه ای از داستان های کوتاهی است که شاید خیلی هایش را همین جا خوانده باشید. از این که با یادداشت هایتان همراهیم می کنید سپاسگزارم.
۱-
چراغ آسمانم نورسی بود
که چشمانش پر از دلواپسی بود
نمی دانستم این غمنامه را که
خیال ماه من مال کسی بود
۲-
تو بانویی ولی بی شاه ماندی
زلیخایی ولی در چاه ماندی
تمام روز دنبالش دویدی
دوباره شب شد و بی ماه ماندی
۳-
بیا یک بار با شب مهربان باش
بتاب و رشک هر رنگین کمان باش
به جای ماه را دنبال کردن
خودت ماه شب این آسمان باش
رسیده ایم به پایان قصه، ماه دلم!
مرا زشهر دل خویش رانده شاه دلم
ستاره های نگاهت مرا نمی بینند
نمی شوند دو دستت دگر پناه دلم
نه می خری به پشیزی غم نگاهم را
نه هیچ گوشه ی چشمی به غمزه گاه دلم
تمام آن چه زمانی گواه عشقم بود
به حکم قطعی خشمت شده گناه دلم
عزیز بودی و هستی به روی چشم ترم
نه یوسفی که بماند میان چاه دلم
زچاه بخت سیاهم رها بکن خود را
تو را چه رابطه با جادوی سیاه دلم
بحل کنم دل خود را که زیر پای تو ماند
ولی همیشه مرید تو خانقاه دلم
کلاغ قصه اگر چه دوباره سرگردان
دگر رسیده به پایان قصه ماه دلم
چنگ می زنم به آن، چنگ می زنم به این
من هنوز زنده ام، مرد من مرا ببین!
می دود زمان و من از پیش دوان دوان
می روی و از پیت غلت می خورد زمین
نقطه ی تلاقی ماه و آسمان تویی
صد ستاره در یسار، صد فرشته در یمین
خسته ام ولی من و خسته تر خیال من
از رسیدن به تو مرد آسمان نشین
می برد دل مرا گرگ قصه ها و تو
باورم نمی شود بی تفاوت این چنین
بره ات نمانده است آهویی که وحشی ام
می درد مرا کسی مهربان و مه جبین
تا قطار عمرمان رد شود زنام تو
من پیاده می شوم ایستگاه آخرین!
تا بمانمت هنوز چنگ می زنم به تو
ریسمان آخرم! مرد من! مرا ببین
شب شد و دوباره ماه در مدار لعنتی
من اسیر و تشنه ی این قرار لعنتی
آسمان سیاه و من روسیاه شب گریز
شب ولی به گرد من یک حصارلعنتی
خیره بر نگاه تو شب نشین آینه
رنگ و روی آینه در غبار لعنتی
چشم خیس سرکشم شط به شط پراز عبور
چون شهاب شب گذر در گذار لعنتی
پل نمی زند کسی عاشقانه مثل من از دو دست سرد تو بر شرار لعنتی
آتشی که تب شود درد لحظه است و بس
آه از این حکایت خنده دار لعنتی
در نفیر نای شب صد قصیده ی دروغ
از لب ستاره هم هی شعار لعنتی
تا ترانه ای سیاه پر کند شب مرا
در سکوت مبهمت سوگوار لعنتی
گرچه شهر شب شلوغ، در هیاهوی دلم
کاش گم نمی شدی تک سوار لعنتی
همصدایی غریب
پله های حوصله زیرپای بی قرار
کی شکوفه می کند سبزی تن بهار؟
بر درخت پیر شهر شاخه های شت زده
چوب خشک شاخه ها حکم جوخه های دار
اسم شب صدای تو نای نی ندای من
همصدایی غریب آشنای روزگار
بر تن سفید شب سبز می شود قلم
خط به خط نشانی از گام های استوار
لحظه می تراود و تا زمان فاصله
با خیال خام شب در امید و انتظار
مشت می شود صدا می رسد به آسمان
ابر آبی رها زردی مرا ببار
نوش می شود چمن، سرو، تازه و سهی
سبز می شود جهان می رسد زنو بهار
قهرمان قصه ها
بازبی تابم برایت قهرمان قصه ها
باز خالی مانده جایت در میان قصه ها
ردپایت گم شده در واژه های بی هدف
تیر من جامانده گویی در کمان قصه ها
آسمان شعر من از برق چشمانت تهیست
یک ستاره گم شده در کهکشان قصه ها
باز کن قفل دلم را تا قلم جاری شود
هرچه تعلیق و گره باشد از آن قصه ها
چشمم از جادوی دستت خالی است این روزها
دست کم دستی بزن بر داستان قصه ها
بره و گرگ و سگ گله برایت بی قرار
کو؟ کجا مانده است چوبت ای شبان قصه ها؟
بی تو از هر بی نشانی بی نشان تر مانده ام
گم شدم در بی کسی،کو پس نشان قصه ها؟
قسمتم انگار این باز از تو خالی ماندن است
سوژه ی ناب و زلال آستان قصه ها
تا ابد بی خانه می ماند کلاغ قصه ام
بی هدف پر می زند در آسمان قصه ها
خواب
این بار بی بهانه به خواب من آمدی
سرخوردی و شبانه به خواب من آمدی
هرچند روزها، نفست سرد و سنگی است
اما چه دلبرانه به خواب من آمدی
آتش زدی سکوت شب خسته ی مرا
با یک بغل ترانه به خواب من آمدی
دستت میان خواب، شکفت و شکوفه داد
انگار عاشقانه به خواب من آمدی
بیدار من نمی شوم از خواب تو، بگو
این بار جاودانه به خواب من آمدی
بی نهایت
تصویر عدم در همه ی آینه ها
افسانه ی غم در همه ی آینه ها
درآینه ی چشم خدا می بینم
تکثیر شدم در همه ی آینه ها
ماه نقره ای
تو عکس ماهی
که یک شب
از آسمان
در حوض دلم افتادی
هربار دستم را دراز می کنم
تا مطمئن شوم هستی
آب موج برمی دارد
و تو تمام می شوی
دور می شوم
دوباره ماهی در آب
و من در حسرت چیدنت...
تار زندگی
شکافته ام
گلیم بختم را
تا برایت شالی ببافم
اما تو
هنوز سردت است
و تنها
تارو پود زندگی من
بر شانه هایت سنگینی می کند
در طالع من، سعد تو دلخواه تر است
با عقرب تو نیش قمر، ماه تر است
هرچند در این وهم، مرا سهمی نیست
دیوار من از برج تو کوتاه تر است
روزها دور مبهم و باطل
ماه من ماه ها نتابیده
سال ها پیرتر شده این دل
بی جهت دور لحظه می چرخم
مثل یک عقربه به دور عدم
گرچه ساعت همان که هر روز است
من ولی مثل شب پر از دردم
خسته ام مثل خواب و بیداری
خسته از قصه های تکراری
خستگی می تراود از شعرم
غصه در واژه واژه ام جاری
آی ای مثل لحظه بی پایان
تازه مثل طراوت باران
از غم و اشک و گریه خسته شدم
خنده را لحظه ای به من برسان
رانده از خانه و مانده مثل طفل سرراهی
زیر باران ندامت متهم به هر گناهی
خشم دریا پیش رو و دستی از امواج کوتاه
هرچه دریا بی کران تر بی نیاز از رقص ماهی
گرچه حتا تنگ کوچک از تن ماهی گریزان
گرچه حتا چشم ماهی مانده محتاج نگاهی
ماه، بی فانوس انگار، آسمان تاریک و خاموش
ماهی از سرما گریزان در پی هر سرپناهی
خسته و تنها و تسلیم می برد موجش به هرسو
می زند موج عشق دریا در نگاهش گاه گاهی
آخر دنیا همین است و تمام قصه ها هم
می رسند آخر به پایان گاه یادی گاه آهی
مانده از دریا و رانده از دل تنگ بلورش
زیر باران ندامت متهم به هر گناهی
می بلعم دود را
حلقه حلقه
انگار کن
عطر لب های تو را
حالا که نیستی
*
این شب ها
برای همیشه در آغوش تو بودن
تنها یک شعله کافیست...